تبليغاتX
بياد هميشه غايب
من همیشه عاشقم ، امــــــــا نه همیشه عاشقت...!!!

91/02/25
م : ن : SHAHR00Z

به یاد زندان های بی تو ...به جرم نوشته هایم

و آن تنهایی عمیق انفرادی ... که دلم حتی برای بازجویم تنگ میشد






چه کسی باور می کند


همین حالا که دارم از تو مینویسم


یک پتوی خونسرد روی خودم کشیده ام


و با پشه ها کنار می آیم / خونشان را پیش پای اسم تو بریزم


بنویسم از روز هایی که نبودی


و بازجو آنقدر " احمق " خطابم کرد


که دیگر دست چپم را از راست تشخیص نمی دادم


از بس که باتومش در گوشش میخواند / من چپ دستم


( تا ادامه ی شعر را با دست ِ مخالف بنویسم )


خدا اگر به باتوم ها اعتقاد نداشت به رستاخیز پناه نمی برد


وقتی که خود ، آینه ها را / به عدالت در میان کور ها تقسیم نکرد


و شعر های مرا به شیطان / رشوه نمی داد


با اینکه میدانست من تنها از تو/ سیاسی نوشته ام


وقتی میدانم دامنت / حزب کارگر است / که از عقیده ی باکره اش


یک وجب / پایین نمی آید


باز هم از بی ایمانی ِ من بگو و تمام دنیا را پر کن


که در سجاده ات / مین کاشته ام


مبادا پایت را از اعتقادات / یک قدم آنور تر بگذاری


شعر هایم که هیچ


من از حول ِ آغوشت از بقیه ی دنیا / انصراف دادم


کاش آنقدر " آُسیه " بودی


که رای ات را نزنند / تا از صندوق / جای موسی


فرعون دربیاید ...


و من از پشه های اتاقم / شرمنده باشم


که خودخوری هایم را به پای دیدگاه ِ سیاسی ِ آنها گذاشته ام



91/02/25
م : ن : SHAHR00Z



نه اینکه میانه ی لب هایمان / بهم خورده باشد

نــــــــــــــــــــــه ........

آدم هـــــــــــــــــــــــــــا ، دست در دهانمان برده اند .....

.

.

.

مین کاشته اند ........که درو کنند / ارتفاعی را که از سر ِ بوسیدن گرفته ایم

درد می کند ... این همه پندار ِ نیک رها شده درعرق ِ سرد ِ خیابان ها ............

نه خود را بدزد نه من را به کوری بزن .............

من تمام ِ این رود خانه را بر خلاف جهت ِ چشم هایشان / گریه کرده ام


تا اثبات شوم ...بی آنکه برایت از دل ِ آنها /دلیل بیاورم

من را بگیر ... که چتر را رها کنی .........

بگذار آرام در دست های تو بنویسم :

جای بوسه هایت از عمق / درد می کند .........

درد می کند که داد بکشم ... شاید از خوابانده هایشان در گوشت /بپری

حواست را از تمام ِ تنم جمع کن .... چشم هایم را از چنگ ِ باران در بیاور

که چهار چشمی نگاهشان کنی

آنها / همین که تو را شیطانفرشته کنند آرام می گیرند

همین که در تختخوابت بماسی .........

همین که در خیابان / پندار هایت را دود کنی

همین که از نیش های خند آلودشان ساعت بپرسی

همه چیز تمام می شود

من دوباره به خانه ی اولش بر می گردد و برای ویترین ها بازار / گرم می کند

و تو در نهایت ... عابری خواهی شد ... برای روز های کساد

و زل زدن ...به تنی لخت تر از توفیر ِ زخم هایش .....................



91/02/25
م : ن : SHAHR00Z

دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند


که انقلاب را قدم برنی


کافه به کافه زیرسیگاری بگیری


تفکرت را خالی کنی








دلم گرفته است ...نه اینکه کسی کاری کرده باشد نه ...


من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد


دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را میپذیرم


و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این تناقض را


پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را میگیرند


میدان انقلاب ، سرزمین عجایبم شده . هند فری را به خورد ِ گوشم می دهم


و قدم میزنم ... هی میروم ...به چهار راه میخورم ... باز میروم


چقدر فرق دارم ..با دستهایی که عاشقانه میگیرند ...


با سیگار هایی که مشترک میکشند


با حرف هایی که از سر وجود ِ دیگری / در هم میپرند


تنهایی ام را بغل کرده ام .. در گودو نشسته ام و دارم خیابان ها را مرور میکنم


چقدر سخت است باور اینکه هیچ کس نبوده ای


در حالیکه بیلبورد ها پر از عکس توست


سخت است خودت باشی وقتی تمام شهر به خنده ی زورکی تو هم راضی اند


سخت است فرانسه خوردن در کافه های تکنفره


انزوا ، فهمیدنی نیست ... لمس کردنیست


دچارش که باشی پوستت را آنقدر کلفت میکند که



دست کودک دو ساله ات را از شدت لطافت تشخیص ندهی


.

.


.


سخت است از سر ِ کار بیاید و با تمام خستگی تنگ به آغوشت بکشد


و تو در آغوش او حتی با خودت غریبگی کنی


بفهمی آدم ها گناه نکرده اند که با تو احساس رفاقت میکنند


مشکل از درون توست که گاهی حوصله ی خود بودن نداری


بر میگردی....


دوباره از فردوسی به انقلاب ...


دوباره همان آدم ها را میبینی که تنها صورتشان عوض شده


اما همانقدر خسته اند و تکراری


در خودت شعر میخوانی که جرات بلند سکوت کردن را نداری


در خودت کنار می آیی که جرات بر هم زدن نظم عمومی ِ این رخوت را نداری


در خودت میجنگی که باور کنی دنیا میگذرد


اما در درونت روی حرفت / مثل سنگ ایستاده ای


سخت است باور کنی این نیز میگذرد


و از دورن تشویش بگیری این همه گذشت و باز درگیر ِ گذشتنی


سخت است باور کنی آدم ها به سادگی با هم دوست میشوند ...


و به سادگی روی هم دست بلند میکنند


گوشی ات را خاموش میکنی ..


میدانی تمام جواب سلام ها را با آن روی شادت خواهی داد که


به درونت اصالت ندارد


دلت از ... نمیدانم از چه ... ولی گرفته است


راه میروی ... راه می آیی


دوباره با تمام درد هایت /راه می آیی


. هیچ کس خودش را آنقدر باور نکرده / که بداند تو هم نیاز به باور ِ خویشتن داری


اگر میخواهی حواست بیشتر از این از خودت / پرت نشود


کرایه ات را آماده در دستت نگه دار ...


راننده تاکسی ها آنقدر حمیرا گوش داده اند که حوصله ی نشنیدن هایت را ندارند



91/02/21
م : ن : SHAHR00Z

غربت ، دختر ِ همسایه نیست که از ترس کمربند ِ پدرم / با او غریبه باشم

برای منیکه از کودکی ، تولد هایش را در تنهایی و

پول تو جیبیش را در حضور ِ دیگران گرفته است

دیده نشدن چیز عجیبی نیست ....

حرف های دیگران/ مرا نشنیده بگیرند ، جفتمان آرام تریم .....

گاه ، دور شدن

..................... قبل از رفتن اتفاق میفتند

حتی اگر میخکوب باشی و خیره به رد پا

باور کن : گاه دور شدن ... قبل از رفتن اتفاق .... / می افتد

.

.


باید خودم را به اولین یتیم خانه ای که دیدم / تحویل دهم

و آینده ام را آماده کنم .

به تقدیر بگو دست به کار شود

برای افتتاح تنهایی ام

... این روبان را بالا بگیرد ...

میخواهم خودم را از همه / ببُرم.

این روز ها از هر سفری که می آیید

برای من،فاصله بیاورید

کمی لکنت زبان

یک عصا و خط بِریل

و یک هدفون ِ گستاخ

که صدایش را

روی من و بی کسی ام / بلند کند

.

.

.

کاش تمام راه های ارتباطی

در دست احداث / باقی بماند ........



91/02/14
م : ن : SHAHR00Z

shakhC...

حقیقت همیشه عادل نیست....


91/02/09
م : ن : SHAHR00Z

گرگم و گله می برم

من

هنوز پای دویدنم درد می کند و

تو...

فرار می کنی به بالا بلندی های گرگ شدنم ..

- گرگم و گله می برم

دارم کباب... کباب می شوم وسط دست های کوچکت!

از بین 6 و 8 های کودکی

صدای گریه ی کسی می آید ..

بر ریتم لنگی

که پای رفتنش درد می کند ..

"دختره... تنها نشسته... گریه می کنه

از برای کی؟ از برای..."

من؟!

تمام کودکی ها را تو بردی!



91/02/09
م : ن : SHAHR00Z

عاشقانه های منو به خودت نگیر..

عاشقانه های منو به خودت نگیر...

من واسه آدمایی مینویسم که از جنس خودم هستن...

آدمایی که زیر هوا و هوسهای یه عده نامرد مثل تو پر و بالشون شکست../

اما لباشونو بهم دوختن و دم نزدن...

ریختن توی دلشون و به خدا شکایت کردن...

آدمایی که از بس شرافت و تعهد و معرفت دارن لیاقتشون از بهشت خدا هم بیشتره..

تو چه میفهمی عشق یعنی چی.... درجه عشق واسه تو زیر نافته../

که هروقت آمپرش میره بالا عاشق میشی...

تو سعی نکن نوشته های منو درک کنی...

من واسه آدمایی مینویسم که صورتشون ازصفا و صداقت سرخ میشه و گل میندازه..

آدمایی که وقتی میبینی دوس داری فقط نگاش کنی ....

نه آدمایی از جنس تو...که بوی نامردی و هرزگیشون تموم شهر رو مسموم کرده..

عاشقانه های منو به خودت نگیر..



91/02/04
م : ن : SHAHR00Z

براي تو ....

براي تو ....

تويي که از آيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــنده

بيشتر دوست دارمت :



دلگير که مي شوي دوست دارم تمام جاده ها / جاسوس ِ من باشند

مسيرت را / به گردنم بيندازند ... تا بي آنکه از کوله ات/ قدم به قدم

برايم نشاني بيفتد

ادامه ات دهم

من، رد ِ پايت را از سر ِ راه نياورده ام

که با پاشنه هر سيندلايي / پايکوبي کنم

خنده ات را /به هر فلاش ِ فاحشه اي ننشستم

که شبيه موناليزا به دل ِ / ديواره ها نشسته باشي ....

من تو را / با تمام ِ بي کسي ام کشف کرده ام / وقتي که چشم هايت

نگهبان ِرشوه نگير و خواب آلود ِ ناشناخته هايت بود

تو را دزديدم از تقدير / و پيش خدا انکار کردم داشتنت را تا

به بهانه ي عدالت / خنده هايت را به مساوات تقسيم نکند ....

تو را به رابين هود لو ندادم .... به آرش از /تير ِ چشم هايت نگفتم ....


فقط با خودم دوره کرده ام...چهل دزد ِ نگاهت را / که از من هزار بغداد /

دل برده اند

براي همين است دلگير که ميشوي / از ايفل تا افلاطون را بالا و پايين مي

کنم

آتش ميگيرم / و به ابراهيم هم رحم نمي کنم ....

سيل مي شوم / و نوح را هم غرق مي کنم

مي ميرم / و آبروي عيسي را مي برم............

براي همين است دل که مي دهي / در خودم که هيچ / در ناخدا هم

نمي گنجم

تمام بادبان ها را /بر آب مي دهم ....

تمام گنج ها را به / نقشه اي که برايم کشيده مي فروشم

گم مي کنم /خودم را در دست و پاي نداشته ام

کودک مي شوم با دلهره اي 8 ريشتري

لب هايم را بيشتراز / پيزا کج مي کنم ... و بي اختيار تر از نوزادگيم / مي

خندم ....

.

.

.

حالا خودت انتخاب کن

سيندرلا باشي يا / سينوهه

اليزابت خطاب شوي در حوالي شاهزاده

يا آناستازيا در قلعه هاي پر نگهبان

تولستوي در تو بماند / يا همينگوي خسته از توصيفت شود ، آخرش

من در تمام داستان هايي / که پايت را وسط بکشد / دست مي برم

تا براي يک شب هم شده / از آغوشت ...هزار اتفاق نانوشتني را

قبل از ذهن نويسنده / در تو بيفتم .......................

همان يک شب ِ واقعي / به هزار و يک شب ِ قصه ات

مي ارزد...



91/01/29
م : ن : SHAHR00Z

برای دوست خوب مون آوازه خون کوچه ها (( احمــــــــد کاظم پور ))


دیوانه که باشی فرقی بحال کسی نمیکند.../تورا میخواهند/پیکهایشان را با خنده بتو بالا بروند/پیکهایشان را بالا میزنی
تا آنها را بخندانی.../مستی ات را بانضمام تمام خستگی هایت همراه با غمهایت پیوست میزنی و به انزوا میکشانی/
مستی ایی که هیچ آلزایمری نمیتواند داغ هایت را ب فراموشی بسپارد...
مجنون که باشی...دیوان بار گریه میکنی...همان زمان میخندی...آواز میخوانی...سکوت میشوی و باز از نو ... نو میشوی
دیوانه نباشی/مجنون هم نباشی...احمــــــــــد که باشی...وقتی که باشی کسی تاب بودنت را ندارد
از هوار هایت سیر میشوند/ساعت دیواری را جلو میکشند
محترمانه از خانه بیرونت میکنند...
احمد که باشی....باز فردا شب آلزایمر هایت از ترس سرما و بی سرپناهی و خانواده ای که برایت نمانده است
در میزنی...در را باز میکنیم.../یکی بوست میکند
دیگری به آغوشت میکشد.../و من با دیدنت آرام میگیرم.../آلزایمرت را انگار به ما هم انتقال میدهی
وقتی با تو میخندیم انگار مکاشفه میکنیم...و انگار نه انگار...
احمد که بشی میفهمی معنی این جمله را که:((امشب دنیا مال منه...!!! ))و سهمت از دنیا همین سفارشاتی است
که داده ای برایت تهییه کنیم
1.کافی میکس
2.دلستر
3....
دیوانه که باشی.../سینه سوخته که بشی.../آواره که باشی..../بهتر بگویم احمد که شدی...!!!
میخندن بتو...ب اشکهایی که از درونت بیرون میکشی...از نعره هایت کز سر حرص مادرت...سر ما خالی میکنی..
ار کینه برادری که نگذاشته فیلم مورد علاقه ات را ببینی((فیلم مصطفی لره))
احمد که باشی...گوگوش برایت مثل یک خواهر میشود و دیگر برای سکس های آن خودت را خالی نمیکنی
احمد که شدی..../داریوش برایت نامه های فدایت شوم میفرستد
احمد که باشی...شیرفروش اول بوعلی تنها به عشق تو ساعت 4صبح از خواب بیدار میشود و مغازه را باز میکند
احمد که باشی...تمام سنگکی ها اول صبحها در میان صفا برایت سبد میذارن و انتظارت را میکشند
احمد که شوی...هروز شبکه هایماهواره ای را قبضه میکنی
تمام فاحشه های شهر را بچشم ناموس خودت میبینی...و هر بار عاشق یکی از آنها میشوی
صبح ب صبح ها برایشان نان میخری.../ خرجیشان را میدهی تا دیگر هرزگی نکنند
احمد که باشی تزه میفهمی تو در میان ملت غیور محبوبی نه آقای فلان کسک...
احمد که شدی...هکجا انتظارت را میکشند شنبه و جمعه ندارد هر لحظه.../ حتی باجه های تلفن همگانی ها
دلتنگ تو میشوند
احمد که باشی تازه میفهمی که تکراری نمیشوی...
همین که میروی...همین که به ذکر ایام هفته ات(( دیگه این شهر جای موندن نداره )) تحقق میدهی
تازه ایمان میآورم بتو...و به اینکه...وقتی تو نیستی فاحشه های شهر روزی 17 بار زیر فشار لرزه های
مردانی که تنشان بوی عرق میدهد و بویی از مردانگی نبرده اند.../بوی الکل میدهند و راست نمیگویند
بــــــــــــــــم میشوند...
همین که نبودت حس میشود...سنگکی ها هم صبح ها مثل شیر فروش میلی به باز کردن دکانهاشان ندارند
وقتی میروی و پشت سرت را هم نمی بینی...خیابان دلتنگ نوازش قرمهایت میشوند
تمام مسافرای شهر اعتصاب میکنند و سوار هیچ مافر بری نمیشوند
مردم شهر عکسهایت را میبینند و آآآهههههه میکشند
وقتی نباشی تمام گنجشک ها و پرندگان بهانه صدایت را میکنند
غذا فروشی ها سهمت را نگه میدارند...ب امید آمدنت در هر شبی
سیگار فروش پیر هم دلش برایت تنگ میشود
احمــــــــــــــــد که نباشه....دلم میترکه از درد و غصه...
احمد
دلم یک عالمه فحش میخواهد از دهانی که مال توست...
بی وجدانهـــــــــــا
کثافته حرام لقمه
ک.. .. ..کشــــــا
و...
دلم دیش دیش هایت را میخواهد...حرکتهای عنکبوتی ات را...دلم نوازشهایت را میخواهد...
دلم تـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــورا میخواهد...
آوازهایت را
پنج سیر عرق هایی که برای میز عباس که نمیدانم لات ترین کدام کافه بوده را
دلم.../من هنوز آوازه خون کوچه های  شهر شمام را
دلم تورا میخواهد کولی شبگــــــرد عشق که بیخبر رفتی
دلم یک بغل.../ازون بغلهایی که از سر تسلیم میگرفتی که دیگر اذیتت نکنم میخواهد
دلم برای بازار ارزانی که از خنزرپنزر های جمع شده ات در روز،که در شب میفروختی میخواهد
ازون خواب هایی ک کنار اجاق گاز...سیگار بر انگشتان پینه بسته ات...با پلکهایی به سنگینی مردانگیت
درخواست چایت...یه شکستن لواهایمان که لاتهای کاباره هی فیلمها آموختی تنگه تنگه تنگ است
دلم احمد را میخواهد با دلی که هیچ کینه ای از کسی نداشت...
بامید دیدار مجددش....



91/01/29
م : ن : SHAHR00Z

به روز هاي نداري ام و لمس فقر ...ميان تو که ازتکثير داشتن /به عرفانِ

تيپ ِ 5 ات رسيده اي



به خيابان هاي خلوت خور ِ که پياده ي مرا بيشتر از تمام رينگ هاي

رنگ لب خورده جدي مي گيرند

به مرور ِ تمام دوست داشتني هاي فقيري که کتاب هايشان را زير سر

مي گذارم ....

به صادقي که به هيچ صراطي/ هدايت نشد...

دستش را ميگيرم ...با او به دود ِ تمام سيگار ها مينشنيم ... با او از

زندگي /لاف ميزنم

او هم کلاهش را براي /هيچ اميدي بلند نمي کند .... و من ثبات ِ در

انکارش را به هزار ايمان ِ بر باد رفتني ترجيح مي دهم....

جنونم با من غريبي مي کند ...شبيه اسلحه در دست هاي يک کشيش ....

دلم تناقض هاي اصيلم را مي خواهد که از زور مدنيته چالشان کردم

به بستن نخ بادبادک به بند کفش هاي کودکي ... دويدن بروي زمين با

بوي آسمان.....

مشق نوشتن با خودکار بي آنکه از طبيعي ترين خط خورگي هايش

واهمه کنم

به لذت اشتباه کردن .... ميان اين همه که با عذاب درستکار مي مانند

سلام نکردن به پدري که در بي بي سي / حل شده

به کشيدن عکس مادر کنار يک معشوقه ي خيالي / که در تکرار بند رخت

سايه اش را هم نديده است

به کوله انداختن در وسط يک مهماني که براي سکونت در آغوش هاي

خوشخواب / در رقابتند

و تو در يک خلصه ي حاصل از تک زيستي در ميان همگاني ها /مي

انديشي

به مسافري که در تو رفت و آمد مي کند .... تا بين مقصد ها

چشم بسته ترينشا ن را انتخاب کند ...

به تويي که رفتن را از تخيل تا تقاطع ها / سنگفرش به سنگفرش صرف

مي کني

به زوري که مي زني تا در کسي شناخته نشوي ...

راه رفتن .. در عمق نيمه شب ... و درک کرکره ها در حوالي ِ خيابان ها

خنده ات ميگيرد .... دوست تر از دخترت را با بوسه مي خواباني ........

و مي روي تا صداي گريه ات در رفت و آمد موش هاي وليعصر گم شوند

....

گريه مي کني ...بي آنکه دليل / از پس دلت بر بيايد .........

خودت را به بيشعوري مي زني ... تا آژيرهايشان غلاف شود ....

دور مي زني ... تمام آرزوهايت را .... چاقو را سر جايش مي گذاري ....

به پريز هاي برق احترام مي گذاري ... قرص هاي برنج را با اسمارتيز

اشتباه نمي گيري ....

خودت مي شوي ... خود ِ دلخواهشان ..تنها با کمي لباس نا مرتب .....

وحرف هايت را دوباره مي خوري ... سير مي شوي از اينهمه بيلبورد ِ به

گل نشسته ...

فرياد هايي که از وجدانت مي ترسند .................تا خواب ي پدر از

مشترکات ِ مادر نپرد

برادر براي جيب هايت کم نگذاشته باشد ... دست هايت مهم نيست

از اين همه شب هاي کشدار ... که بوي آغوش مي دهند و فراموش

مي شوند ...

بوي الکل مي دهند و راست نمي گويند ....

بوي عرق مي دهند و مردانه نيستند .......

بر ميگردي تا روي حرف هايشان بايستي .....

قلم را بر مي داري ...

براي خودت نامه مينويسي ....

و جاي گيرنده و فرستنده نقاشي مي کشي ....

خدا خنده اش مي گيرد .... تو هم تنها دلت به کوله پشتي ات خوش

است ....

که گاهي از هر کشنده اي / سريع تر عمل مي کند

....................................

جاده ...................

جا گذاشتن ِ کمي از خودت براي اينکه دلشان خوش بماند و ادامه ات را /

به آزار نگيرند ....کم شدن / در ازدياد ِ مسير ....

قدم ها را ... بر ميداري ... بي آنکه نگران قرص هاي سر ِ ساعت ِ پدر

باشي ..............

مي روي ..............

در خودت ...................

فرو .........